عزیز دلم مامان دیروز عصر خییییلی کمر درد داشت، البته دردش مهم نبود، اینکه خدایی نکرده سلامتی تو به خطر بیفته نگرانم کرده بود خیلی، آخه دوست ندارم یک خال رو بدن نازت بیفته چون همه وجودم تویی، نفسم به نفست بنده مامانی .... خلاصه بابا ساعت ۸ و نیم شب اومد از باشگاه دنبالم آخه قرار بود بریم خونه مامان عسل، تو ماشین که نشستم بش گفتم کمرم بشدت درد میاد نگرانم خیلی و اشک از چشمام میومد، بابا هم خونسرد و اولین ویزیت در پنج هفتگی...
الان ساعت نزدیک ۳ صبحه و من از ذوقم هنوز خواب به چشمام نیومده، دیشب بهترین تولد عمرم بود چون که تو، فرشته کوچولوی من، تو وجودم بودی و اولین سالی بود که اینقدر حس خاص بودن میکردم، حس مادر بودن، حس خیلی شیرینی بود و بابا هم با سورپرایزش باعث شد که بیشتر از قبل اینو درک کنم، بابایی امشب واقعا به من نشون داد که چقد من و شما واسش مهمیم، با کادوی خیلی قشنگش
اول از خدای مهربون ممنونم که مارو لایق مادر و اولین ویزیت در پنج هفتگی...
http://s8.picofile.com/file/8303936768/IMG_20170819_033536.jpgقلب کوچولوت تو آخرای هفته نهم ایستاد... بدترین روز عمرم ۹ مرداد ۹۶ بود، خوشحالی من از ۱ تیر ۹۶ که فهمیدم خدا تورو بهم داده همش چهل روز طول کشید، ولی تو با اینکه قلبت نمی زد اما بهم وفادار موندی و نمیخواستی که ازم جدا شی و تلاشتو کردی که تو دلم بمونی، منم بهت وفادار میمونم و این وبلاگو که پر از حسه برام نگه میدارم که بخونم و یادم نره چقد اولین ویزیت در پنج هفتگی...